پنجره ای رو به دنیای من
سلام گاهی صخره ها هم گریه میکنند ..ندیده ای تو؟؟ هرگز هم نخواهی دید اما صخره ها هم گاهی گریه میکنند نمیدانی چرا؟؟ هرگز به تو نخواهم گفت اما گریه میکنند صخره ها... دریاها با خود غمی را می آورند و میبرند اما صخره ها...... پ.ن:امروز فاطمه بهم گفت خوش به حالت هیچ غمی تو دنیا نداری بهش نگفتم بابام بیمارستانه نگفتم قلب مادربازم... نگفتم .... سلام این نوشته رو قصد داشتم روزای آخر سال نو بزارم اما مشغله زیاد و بد شدن حال پدر باعث شد نتونم بنویسمش... . . صدای خنده بچه ها فضای سالن هلال رو پر کرده... داخل که میشم با صدای خنده اقای رضایی متوجه شدم حتما بچه ها بازم دسته گل به آب دادن... خسته ام از اتفاقهای این چند روزه و حرفهای دکتر پنجشنبه ها رو به خاطربودن کنار این ۱۴تا پسر بچه شیطون دوست دارم وقتی کنارشونم یادم میره دنیای بیرون چه شکلیه.. انقدر محبت هاشون خالصه و دلهاشون بزرگ که میشه توی سایه دلشون آرووم شد کلاس آقای اسلامی هنوز تموم نشده ... مهرشاد و عباس با چشمای نازشون دارن بهم نگاه میکنن انگار میخوان ازشون بپرسم "چی شده" شیطنت می کنم لبخند میزنم و وارد اطاق میشم تا لباس فرم بپوشم صدای پچ پچ بچه ها که دیگه الان نمیشه بهش گفت پچ پچ تا اطاق میاد مطمئن شدم داران کاری میکنن و دوست دارن مثلا من متوجه نشم... دستمال گردنم رو مرتب میکنم که آقای اسلامی از کلاس بیرون میاد...مربی بچه های دبیرستانیه کلا ازش خوشم نمیاد جوون بدی نیست اما نمیدونم چرا ترجیح میدم جلوی نگاه های تیزش نباشم تا بیام در برم میپره جلو... -- سلام خانم ....خوبین؟پدر بهترن؟والا خدابده شانس...خوبه شاگردهای آدم قدرشناس باشن خانم....فکر نمیکنید زیادی باهاشون راحتین؟ میدونم الان میخواد هر چی تو دانشگاه یاد گرفته بهم پس بده ... داره خودشیرینی میکنه.....نمیزارم ادامه بده خودش هم میدونه حریف من نیست باید ساکتش کنم سلام یه اتفاق جالب توی سال جدید........ "من پسورد ایمیلم رو فراموش کردم" نمیدونم نشونه خوبیه یا نه؟؟؟؟ از کلیه دوستان و آشنایانی که ایمیل منو داشتن درخواست میکنم مجددا آدرس برام بفرستند مخصوصا "مهتا...سپیده...خاله سمیه.....داداش هادی و زن داداش...سارگل....پریسا...." سلام "عــشق" نه مال هر کسی است و نه کار هر کسی..... پ.ن:از سفر برگشتم و انصافا با کوله باری از تجربه بعدا راجع بهش براتون میگم پست بالا یه تلنگره اول به خودم و بعد به هر کسی که خودش می دونه اومدم یه پست بزارم که "مهتا"خانم نگه داره خاک میخوره وبم..هرچند حق با ایشون بود. برای نازنین ترین نازنین زهرای دنیا میدونم خیلی از شنبه گذشته اما چکار کنم تولدش رو جشن گرفتند. خیلی اصرار داشتخودمو قبل از ساعت ۲ برسونم خودم هم خیلی دوست داشتم اما نشد.امروز نوبت تزریق داروی بابا بود وباید حتما سر ساعت تزریقش انجام میشد. داداش کوچیکه لطف کرد و منو برد "اراک" توی راه مرتب جعبه رو باز میکردم و به هدیه ام نگاه می کردم اکثردوستام اصرار داشتن براش کتاب بخرم اما نمیدونستم نازنین زهــرا حوصله کتاب خوندن داره یانه!! ـــ اه کشتی منو ...چقدر وسواسی به خدا خیلی خوبه!!! این صدای داداش بود که از هدیه ام تعریف میکرد. نزدیکای ساعت ۳ بود که رسیدم.بهش تک زدم ...قبل از اونکه نگاهم به پنجره برسه در باز شد. شنبه تولد "نازنین زهرا"است چی ببرم برای دختری که..... به نظرتون بهترین هدیه براش چیه؟ منتظرم کمکم کنید بهترین هدیه رو براش ببرم.... سلام من روی آب راه رفتم..... جمله ای بودکه یاس مرتب تکرار میکرد "روی آب راه رفت..باباجون عمه روی آب راه رفت" صدای باباو مامان که مرتب بهم میگن "عاقل شو و دست از شیطنت بردار" . . بعد از نذری بود کارای نذری تموم شده بود و خسته نشسته بودم توی خونه. داداش از راه رسید میدونست ذهنم چقدردرگیر اتفاقای هست که توی این چند روز افتاده.. بی مقدمه گفت:پاشین بریم دریاچه پشت سد رو ببینیم!!! بابا رو بهونه کردم و گفتم شما برید من نمی یام... آبجی خانم گفت پیش بابا میمونه ..بهونه ای واسه خونه موندن نبود.. هوا سرد تر اونی بودکه فکر میکردم.... توی جاده علی مرتب حرف میزد وتمام تلاشش رو میکرد منو توی بحث بیاره چشمم به جاده بودو برفی که حاشیه اونو پوشونده بود منظره زمستون خشک و سرد .... "سبحان الله زمستونت هم قشنگه خدا!حتی اگه خشک باشه" داداش شیطنت میکرد و بهمون نزدیک میشد قصد داشت علی رو جا بزاره ..مامان میترسید -علی جون مامان یواش برو.... صدای صلوات فرستادن مامان...خنده جوجه ها...صدای زیبای سالار عقیلی...صدای همایون... . .به سد نزدیک شدیم ... فردا مینوسیم فقط بگم من روی آب راه رفتم کودکی از خدا پرسید: خدایا چه می خوری و چه می پوشی؟ خدا گفت: من غصه بندگانم را می خورم و گناهشان را می پوشانم.... و من.... امید دارم به بخشش خدایم ..... یه خداحافظی یک هفته ای... سلام از دوره تهران که بر می گشتیم بدون اینکه بدونم و قرار باشه قم توقف کردیم.. به حرم عمه سارات که رسیدیم اذان مغرب رو میگفتند... چه دلتنگ بودم اون روز... یادمه ازشون تشکر کردم برای اینکه حال بابا بهتره تشکر کردم که توفیق زیارت برادر بزرگوارشون رو نصیبم کردند. تشکر کردم که..... ازشون خیلی چیزا خواستم من گستاخم..... دل من..... دل من چه خردسال است!! ساده می نگرد ساده می خندد ساده می پوشد.. دل من از تبار دیوارهای کاهگی است... ساده می افتد... ساده می شکند... ساده می میرد... دل من تنها....تنها سخت می گیرد.... اومدم تا تشکر کنم از همه عزیزانی که جویای احوال پدرم بودند شکر خدا بهترند الان که دارم این متن رو مینویسم با گروه "مدرسه پیرمردها" دارن شاهنامه میخونن البته نفس زیاد با پدر یار نیست اما بابای من اصولا "کم نمی یاره" متن بالا رو هم بزارین به حسابیه خستگی و دلتنگی دخترونه لحظه هاتون شاد" آمین" ........و من چرا هرکسی را که دوســت داشتم مســافــر بـود...... "حال بابای پیرم خوب نیست دعاش کنید" برای خــودم دلت را جایی حوالی خـــدا میــخ کن که با رفتن این و آن نـــرود..... سفر ناتمام نازنین زهــرا حرم دانیال نبی هستم ...شماره چند تا از بچه هارو گرفتم تا باهاشون حرف بزنم. "مهتا"جواب نداد... با اولین زنگ نازنین گوشی رو برداشت... ــسلام سمیه جون... بهش میگم کجام و ازش میخوام دعا کنه.... موقع خداحافظی بهم گفت بستری شده و دوست داره منو ببینه. امروز جمعه بود..دست به دامن علی شدم...منو ببر تو رو خدا...منو ببر... علی زیاد راضی نبود اما وقتی دید قصد دارم خودم برم همراهم شد. از اینجا تا اراک حدود ۴۵ دقیقه است. بهش ز نگ زدم...صدایی لرزان جواب داد بدون هیچ حرف اضافه ای.. ــ بیا طبقه دوم اطاق ۷ نگاه نگران.... روبروی قفسه کتابهای تخصصی ایستادم،دارم کتابها رو یکی یکی نگاه میکنم نمی دونم دنبال چی میگردم اما دارم کتابها رو زیرو رو میکنم. خودشه همین کتابه ....بالاخره پیداش کردم ورق میزنم تا چند ورقش رو بخونم،هنوز غرق در مطالب کتاب هستم باصدای زنگ موبایل به خودم اومدم.زهره بود از اون طرف سالن بهم زنگ زده بود. سرم رو می چرخونم دست تکون میده: خاله بریم دیگه؟ -اومدم عزیز برو طرف صندوق منم دارم میام زهره مشغول حرف زدنه دارم گوش میدم به حرفاش خیلی پراز شور و احساس حرف میزنه.اما یک دفعه احساس کردم .... دستشو گرفتم و از کیفم بیرون اوردم و بهش نگاه کردم نگاهش برگشت روی زهره !هنوز داشت حرف می زد پشت سرش رو هم نگاه کرد کسی نفهمیده بود.. سلام...من برگشتم قبل از سفر به خودم قول دادم تو این روزا که به هیچ مشگلی فکر نکنم حتی کتاب هم با خودم نبردم عادتی که توی سفرام دارم و همیشه یه کتاب همراهمه. سفر ،سفر خوبی بود... دو تا از دوستای زمان دانشگاه رو ملاقات کردم... چقدر دلتنگشون بودم،ولی حیف شد فرصت نشد تا سپیده رو ببینم آدم همیشه درگیر اتفاقات و حوادثی میشه که از قلمرو فکر و تصمیم اون خارج هست. این چند روز اونقدر فکر خونه و مسایل این طرف بودم که آبجی کلافه شده بود. تازه رفتم و "کتـــاب"هم خریدم!بماند که آبجی خانم کتابمو قایم کرد و تا دیشب بهم پس نداد. جنوب و گرمای مردم جنوب و از همه مهتر عزداری هاشون رو خیلی دوست دارم. باورتون بشه یا نه اگه قصد ریا نباشه... کنار حرم زیبای "علی بن مهزیار اهوازی"برای همتون دعا کردم. عاقبت بخیر بشین دوستای خوبم. یا علی صدای مهربونی بعضی ها همیشه میاد فرق نمیکنه کجا باشن چون صدای دلشون اونقدر بلنده که حتی اگه اونور دنیا هم باشن صداشون میاد. امشب اومدم برای یک هفته ازتون اجازه بگیرم و برم مرخصی... دارم میرم سفر... "مهتا"دلم رو با پیام پر از محبتش روشن کرد. از صمیم قلبم آرزو می کنم خدا دلشو روشن کنه. ممنون از همه دوستایی که توی این مدت احوالپرس خودم و از همه مهمتر "پدرم"بودن. دل همتون روشن..همتون رو دوست دارم.... توی عزاداری هاتون ....یادتون نره.... یا علی تو دیگه بزرگ شدی!خودت باید تصمیم بگیری و... حرفای مامان و بابا و ..همه بود وقتی ازشون نظر میخواستم "دیگه بـــزرگ شدی" شاید اگه یا دختر ۹ ساله بودم از این جمله خوشم میومد ولی الان.....نه. چقدر دوست دارم بازم بچــه باشم بازم قهر کنم و با علی به خاطر دوچرخه اش دعوا کنم دیروز دوست داشتم خودمو کنار مامان جا بدم ... مثل بچگی هام که وقتی خجالت میکشیدم خودمو به مامان میچسبوندم و چشمامو میبستم. روزایی که موهامو می بافت .... دلم می خواد بچه باشم. چقدر دنیای کودکی هامون بزرگه و آرزوهامون کوچیک. چه زود بزرگ شدیم...خیلی زود.... هیچ دعایی بالاتر از این نیست که "خـــدا" ما را از خودش دور نکند و هیچ دردی هم بالاتر از درد هجـــران نیست. پ.ن:دلم هوای سفر داره یه جورایی خسته ام نمیدونم چرا دستم به قلم هم نمیره میدونم گذراست دعام کنید. دیشب دستهاشو محکم گرفتم!شرمنده بود به خاطر اینکه لباس هاش ... شرمنده تر شد وقتی پزشک کشیک شناختش . می خندم به نگاه پر از شرمش و بهشون میگم: افتخار نمیکنی....شاگرد مدرسه شما بوده. دیشب دعا میکردن و از من خواستن "آمین"بگم. خواستن مطرح نبود دستور دادن "آمین"بگم. برای عاقبت بخیری همه دعا میکردن و آخرش.... دعا کردن ...زودتر از درد خلاص شن... دیشب دعا کرد بمیره و ..... من باید چکار می کردم.... باید آمین میگفتم دعای "با با" رو... خــــدایــا صبــــر بـــده به بابای پیــــرم. خــدایــا شفـــا بــــده.... الهی راضیم به رضای تو
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
سلام...
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دیشب....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |


